این شبا کارم شده بعد از شام و ظرف شستن، بیام بالا تو اتاقم روی تختم به پهلو ولو بشم و طوریکه دستم زیر سرمه و به آرنجم تکیه دادم حدود 1 ساعت به روبرو خیره بشم. نمیدونم به چی فکر میکنم و چیا از ذهنم میگذره، فقط میدونم بعد از اون تایم زیاد که دستم خواب میره و به خودم میام که تکونی بخورم میبینم صورتم از اشکای بی اختیار خیس شده...
دقیقا از ذهن من چی میگذره!
امشب به مهسا گفتم که اون مردک مظلوم نمای شرکت به من پیشنهاد بی شرمانه داده و مراقب بچه های اونجا باشه، شوکه شد، چون اصن فکرشم نمیکرد مردی که اینقد ادای مردای محجوب رو درمیاره، مردی که روزه میگرفت و تو شرکت سری
برچسب:
نویسنده: باربد حسینی
تاريخ: جمعه
26 شهريور
1395 ساعت: 12:34