خرید بک لینک
این شبا کارم شده بعد از شام و ظرف شستن، بیام بالا تو اتاقم روی تختم به پهلو ولو بشم و طوریکه دستم زیر سرمه و به آرنجم تکیه دادم حدود 1 ساعت به روبرو خیره بشم. نمیدونم به چی فکر میکنم و چیا از ذهنم میگذره، فقط میدونم بعد از اون تایم زیاد که دستم خواب میره و به خودم میام که تکونی بخورم میبینم صورتم از اشکای بی اختیار خیس شده... دقیقا از ذهن من چی میگذره! امشب به مهسا گفتم که اون مردک مظلوم نمای شرکت به من پیشنهاد بی شرمانه داده و مراقب بچه های اونجا باشه، شوکه شد، چون اصن فکرشم نمیکرد مردی که اینقد ادای مردای محجوب رو درمیاره، مردی که روزه میگرفت و تو شرکت سری

برچسب: نویسنده: باربد حسینی تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 12:34

این روزای من که روزای بیکاری منه٬ همش به فکر و غصه گذشت و البته دنبال کار هم بودم دیشب تصمیم گرفتم حالا که داره این روزای طلایی من میگذره و من تقریبا خیلی بیکارم،با چیزای مفید پر کنم، مثل: کتاب خوندن، نقاشی کردن، کارای هنری کردن و فروش همون دست سازهام فردا دارم با منا میرم جنکل دیورش و کلی خوشحالم نمیگم از غصم کم شده،نه، اما عادت کردم و تصمیم گرفتم که یکم شاد بشم، چون بشدت داره بهم فشار میاد دنیا گرده و زود و تند هم میچرخه، یروز بالام یروز پایین. الان که این پایین زیر این همه فشار دارم له میشم باید خودمو اماده روزای خوب بکنم، پس... میخونم و تمرین میکنم بر

برچسب: روزهای بیکاری,پاتوق روزهای بیکاری, نویسنده: باربد حسینی تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 12:34

صفحه بندی